- کودکی ات را به خاطر داری؟
- آری.
- در سرمشقهای کودکیت چه جایگاهی را برای خود در نظر می گرفتی؟ به رویاهای کودکی ات رسیدی؟
- نه.
- دلیلش چه بود؟
- نمی دانم. شاید بی ارادگی . شاید همواره اشتباه از ترسیدن . شاید همان طور که رود ها مسیر خود را عوض می کنند ، آرمان های انسان هم دچار تغییر می شود و شاید در این پیچ خم آرمانهایم را گم کرده ام. شاید باید این سرنوشت را قبول کرد.
- اما انسان باید سرنوشت خود را انتخاب کند ، نه این که آن را بپذیرد. تغییر شیوه ی رسیدن به آرمان هایت به تو این اجازه را می دهد که آدم جدیدی در درونت رشد کند. شاید این طور بتوان به نتیجه ای رسید. شاید تو فکر کنی که تمام چیزهایی که برایت رخ می دهد اجتناب ناپذیر است اما برای غلبه بر همین اجتناب ناپذیر هم نظم و صبر لازم است. و بدان که تعهدات هیچ گاه انسان را از رفتن به دنبال روهایش باز نمی دارد.
و بدان تنها راه رسیدن به راه حل صحیح ، شناخت راه حل های نادرست است .
به ندای قلبت گوش بسپر . قلبت همه چیز را می داند .
اگر گذشته ای داری که ناراحتت می کند ، همین حالا فراموش کن .سرگذشت تازه ای را برای زندگی ات بساز و به آن ایمان داشته باش.
- چیزی را می دانستی؟
حرفهایت زیباست.خیلی زیبا.
اما کلمات زیبا ، وقتی آدمی رنج می برد ، هیچ معنایی ندارد.
وقتی همه ی روزهایت یکسان باشد ، شاید معنایش آن است که دیگر نمی توان حوادث نیکی که در اطرافت رخ می دهد را درک کنی.
و بهتر است در برابر نرسیدن به آرمانهایت سکوت کنی. سکوت همیشه به معنای رضا نیست ،فقط ناتوانی ات را در واکنش به موقع نشان می دهد .
1
این بار به کویر فکر کردم . به روزی که از دل کویر گذشتیم . زمینی تشنه ، خشک و پر از التماس .
می شود توصیف خوبی برایش نوشت. دفتر را برداشتم . فکر کردم چه طور شروع کنم ! از زمانی که زمین ترک خورده و پر از نمکش را دیدم ؟ یا زمانی که وسعتش پشتم را به لرزه در آورد؟ یا زمانی که هرم آفتاب صورتم را سوزاند؟
2
یادم آمد صادق چوبک هم با توصیف کویر و گرمای آن کتابش را شروع کرده بود . در قفسه ی کتاب ها به دنبال کتاب تنگسیر گشتم .
آهان . این جاست.
با یک حرکت سریع برش داشتم .
کارتی کرم رنگ روی زمین افتاد . چه آشنا بود .
حضور محترم سرکار خانم الهام ...
اوه خدای من ! چقدر دنبالش گشتم!
باز خاطرات جلوی چشمانم رژه رفتند .
3
اولین صحنه ای که به یادم آمد ، عینک کلفت و دسته پهنی بود که دور انگشتانش می چرخاند. سنش بالای 50 می زد . از سمت راست تابلو شروع می کرد و با یک حرکت سریع انگشتانش را روی تابلو به چرخش در می آورد و دایره ای می کشید . دایره ای که فکر نکنم با پرگار هم می توانست به این خوبی بکشد .
نمی فهمیدم چرا به اسم کوچک صدایم می کند . صبوری و احترامی که در حرفهایش موج می زد را دوست داشتم .
کارت را باز کردم.
انا لله و انا الیه راجعون
حس کردم چشمانم می سوزد.
4
چه ناگهانی بود! آقای سامع؟ امکان نداشت! هر بار که به آن فکر می کردم ، صحنه ی یک تصادف و پرتاب شدنش را در ذهنم مجسم می کرد م.یک هفته ای که در کما بود ، احساس خلا می کردم. انگار گیج بودم و در یک دنیای دیگر .
۵
از تماس های مکرری که به خانه می شد ، فهمیدم اتفاقی افتاده . مادرم پای سجاده می گریست . می گفت: بهترین دبیر ریاضی ای بود که می شناختم . پدرم زیر لب می گفت: همین هفته ی پیش بود که از وضع درس بچه ها گله می کرد . قرار بود این هفته با هم سوال طرح کنیم .
۶
پاهایم می لرزید . تا به حال به مجلس ختم نرفته بودم. خانمی که کنارم بود گفت: دخترش را ببین! چه بی تابی می کند !
جلو رفتم تا تسلیت بگویم. دخترش هذیان می گفت . مادرش در آغوش گرفتش و گفت: الهام جان عزیزم . آروم باش .
احساس کردم چشمانم داغ شده . صدایش در گوشم پیچید : تو هم مثل دخترخودم هستی.
۷
کارت را به گوشه ای پرت کردم . در اتاق را باز کردم و بیرون رفتم . پدر و مادرم روی قضیه ی تالس بحث می کردند.
۸
فردا اول مهر است . بوی مدرسه می آید. بوی شور و نشاط . صدای پای بچه ها . دادها و فریادهایشان .
اما دیگر صدای پای آقای سامع در راهروها نمی پیچد.
۹
امروز اول مهر است . اولین سالی که اول مهر در مدرسه نیستم . اولین سالی که روز اول مهرآقای سامع در مدرسه نیست!
دو ماه پیش به اتفاق خانواده عزم رفتن به چادگان راکردیم . شاید به اندازه ی تمام سال های عمرم چادگان را دیده بودم . اما مثل همیشه ،شوق رفتن چنان در من زبانه می کشید ،گویی برای اولین بار می خواهم به آن جا بروم ! البته این بار کمی فرق داشت . این مسافرت یک روزه دقیقا بعد از کنکور بود . خوشحال بودم که از حال و هوای درس و کنکور بیرون می آیم . دیدن سد زاینده رود هم برای اولین بار برایم خالی از لطف نبود .
تنها مشکلی که وجود داشت ، نوبت دندانپزشکی ای بود که خواهرم در همان روز اعزام داشت . لغو نوبت مساوی بود با موکول شدن این نوبت گرانبها به دو ماه آینده !
بعد از برگزاری یک مجلس شور و اخذ تصمیم های بسیار بسیار مهم در خصوص برنامه ی رفتن ، مشغول بستن توشه ی راه شدیم .
قرار براین شد قبل از سفر به دندان پزشکی رفته، چندین سیم طویل به دندان های خواهرم نصب نماییم و پس از آن به هم سفری های عزیز ملحق شویم .
بعد از یک معاینه ی کامل از خانه ، توشه ی راه را برداشتیم و آماده ی رفتن شدیم .
پدر ، مادر و خواهرم برای عکس برداری از دندان های کج و معوج خواهرم به رادیولوژی ( هر چه گشتم معادل فارسی ای پیدا نکردم ) رفتند . تصمیم گرفتم در خودرو بمانم و خودم را به کتابی مشغول کنم ! البته شمردن عابرین پیاده هم به نوبه ی خود ،سهم عمده ی در سرگرم کردنم داشت . مخصوصا وقتی عابرین پیاده ،مثل یک لوح فشرده ی خش دار ( همان CD خودمان) مدام تکرار شوند .این لوح فشرده ی خش دار تکراری بس شگرف داشت به طوری که این تکرار منظم را در هیچ دوره ی تناوبی ندیده بودم .
خانم کیف نارنجی
آقای بلوز آبی و آقای کیف سامسونتی
دو عدد برادر جوجه تیغی
سه تا خواهر مو طلایی
و ...
این صحنه مدام تکرار می شد . انگار این خانم ها و آقایان راه خانه شان را گم کرده بودند . کم کم تصمیم گرفتم بروم کمکی بهشان بکنم تا راه خانه شان را پیدا کنند ،که خانواده مراجعه کردند .
تصمیم گرفتم در مطب دندانپزشکی همراهیشان کنم.
اولا از این خانم ها و آقایان خسته شده بودم .
ثانیا دیدن رودخانه ی لم یزرع و خشک مرده ( دیگر زنده یا زاینده رود بهش نمی آید) برایم لطفی نداشت .
ثالثا هوا بسی گرم بود .( این دلیل نقش عمده ای در گرفتن این تصمیم داشت.
در مطب گوشه ای دنج را انتخاب نمودم و مشغولخواندن بقیه ی کتاب شدم. ولی مگر می شود آدمی به سیرک برود و کتاب بخواند ؟!
البته در ابتدا صدای تق تقی بیش نبود . صدای تق تق ورود کسی را نوید می داد . کفش های سبز رنگ حسابی مرا از کتاب خواندن انداخت . اول فکر کردم لک لکی با کفش های سبز رنگ آمده دندان پزشکی .
دقیق که شدم دیدم بانویی با گردنی به بلندای لک لک و موها و مانتو و شال و خلاصه ما یتعلق به سبز رنگ به غیر از دندانهایش که آن هم موقع حرف زدن با خانم منشی متوجه شدم سیم های دندانش هم سبز رنگ است پا به دندان پزشکی گذاشت .
کمی که سر برگرداندم دیدم بقیه ی حضار هم ،همچون بنده مشغول تحقیق و تفحص پیرامون رنگ سبز هستند . با خود اندیشیدم نکند امسال رنگ سبز مد شده و من خبر ندارم !!
چیزی که بیش تر از بانوی سبز پوش مرا به خود جذب کرد ،محیط ( یا به قول امروزی ها جو) دندان پزشکی بود . یک آن فکر کردم روز ولنتاین است و من خبر ندارم . نگو دوستان عزیز با توجه به این که امسال سال اصلاح الگوی مصرف است و بایستی در مصرف هر چیز صرفه جویی و از هدر رفتن آن پرهیز کرد ، وقت را غنیمت شمرده و با یک تیر دو نشان زده اند . هم دندان پزشکی آمده اند هم از مصاحبت یکدیگر لذت می برند .
اعضای خانواده طبق دستور آقای دکتر مجبور شدند یک بار دیگر برای گرفتن عکس بروند .
در طی این رفت و برگشت ها خواستم نزد آقای دکتر بروم و بی کفایتی منشی شان را به ایشان گوشزد کنم . خانم منشی زردپوش گویی از ناحیه ی شنوایی مشکل داشت .تلفن بی نوا با تمام وجودش زنگ می زد ،متوجه زنگ تلفن نمی شد . چند بار خواستم طبق عادت همیشگی ام بروم و تلفن بیچاره را نجات دهم . ولی مگر من فضولم؟
آقای دکتر فرنگ رفته در آخر تشخیص داد شرایط برای حصارکشی پیرامون دندان های خواهرم مهیا نبوده و باید برویم و 3ماه دیگر مراجعه کنیم . شاید برای بقیه ی اعضای خانواده رفتن به دندانپزشکی وقت تلف کردن بود ،ولی من چیزهای آموزنده ی زیادی یاد گرفتم !
خورشید عزم رفتن پشت کوه ها را کرده بود که ما راه چادگان را در پیش گرفتیم . برای کوتاه شدن مسیر ،راهی میان بر را انتخاب کردیم . اما مقداری از راه را که طی کردیم ، متوجه شدیم کمی گم شده ایم . بعد از شور صلاح را در این دیدیم که از نصف جهانی های عزیز کمک بگیریم . همان لحظه آقایی را دیدم که مشغول پیاده روی بود ،به قصد پرس و جو درب خودرو را باز نمودم و سریع بیرون پریدیم . عجله ی من همان و فرو رفتن من در باتلاقی از گل همان . اگر 15 اسفند بود ، شاید مردم مرا با نونهالی تازه کاشته شده در زمین اشتباه می گرفتند .( به هر حال شهرداری هر شهرو منطقه ای باید فعالیت هایی در شهر داشته باشد .)
با اخم هایی به پهنای دشت هامون به خودرو بازگشتم و دیگر سخنی نگفتم .
راه را از همان آقا پرسیدیم و ایشان فرمودند : «مستقیم» ( لطفا با گویش اصفهانی بخوانید)
کمی که مستقیم رفتیم ،متوجه شدیم این راه مستقیم بسی طولانی است . پس این بار از جوانی راه را پرسیدیم که گفت : «برو جلو تر» ( این بار هم با گویش اصفهانی بخوانید)
آن قدر جلوتر رفتیم که به یک چند راهی رسیدیم . این بار انتهای این چند راهی پر پیچ و خم را از پیرمردی سپید موی جویا شدیم که به انگشت نشان داد بزرگراهی و گفت : به امان خدا .
آن روز با تمام زوایای راه ها و کوره راه های اصفهان آشنا شدیم .
هنوز ساعتی به نیمه شب مانده بود که به مقصد رسیدیم .
روز بعد اولین منظره ای که از پنجره ویلا دیدم این بود.

و پس از ساعاتی با در دست داشتن مجوز راهی سد زاینده رود شدیم .بعد کلی بازرسی و گرفتن ساکهای دستی و دوربین ها اجازه ی قدم زدن روی سد را کسب کردیم . حالا چه طور عکس های زیر را گرفتم بماند !
--------
----
این عکس هم از پشت سد است. میبینید که خشک خشک است.

---------------------------------------------------------------------------------------------
توضیحات : به علت زیاد بودن مطلب ،قصد داشتم نیمی از آن را در پست های بعدی بگنجانم . ولی با کمی خلاصه کردن تمامی مطلب را در این پست قرار دادم .
به سر چهاراه که رسید , سریع مسیرش را تغییر داد .
- «خانم حواست کجاست ؟ می خوای ما رو از نون خوردن بندازی ؟ »
- « ببخشید آقا»
نگاهی به پشت سرش انداخت . قدم هایش را تندتر کرد . با یک پرش از روی جوی آب پرید. نفس عمیقی کشید و سرش را چرخاند .
- «سلام»
- « باز تو دوباره پیدات شد؟»
- « خانم من همیشه این جا هستم . خانم این بار دیگه یکی بخر . خواهش می کنم .»
جوابش را نداد . بی توجه از کنارش رد شد . پسرک دنبالش قدم به قدم , با حرکاتی نرم , بالا و پایین می پرید .
- « خانم . یکی . یکی . فقط یکی بخر . فال حافظه . خانم آخه چرا هیچ وقت ازمن فال نمی خری ؟ به خدا مشتری می شی . یکی بخر.»
خنده اش گرفت . ایستاد . نگاهش را به چشمانش دوخت و گفت: « پسر جون مگه مغازه بقالیه که مشتریت بشم؟ تو که می بینی من هیچ وقت نمی خرم. پس چرا اینقدر اصرار می کنی؟»
- « خانم تو رو خدا یکی بخر. تا حالا هر چی فروختم درست بوده .»
تا حالا درست نگاهش نکرده بود . سنش به دوازده هم نمی رسید. صورتی گرد , آفتاب سوخته , با چشمانی درشت. موهای نامنظمش تا روی ابروهایش می رسید . دکمه ی بالایی پیراهنش کنده شده بود . شلواری گشاد و کوتاه به پا داشت. دمپایی های خاکستری اش , به نظر می رسید چند شماره از پاهایش بزرگتر باشد .
- « عزیزم من نیازی به فال ندارم . همه چیز رو پیشونیم نوشته شده .»
یک غم بی پایان روی صورتش موج زد . با حسرت سرش را پایین انداخت . چرخید . خواست برود.
- « خیلی خب . یکی از فالهات رو می خرم. فقط نبینم باز پیدات بشه .»
چشمانش برقی زد. سریع نوک پرنده ی کوچکش را روی برگه ها چرخاند .
- « خانم »
- « بله»
- « می شه از این به بعد من به شما بگم خانم بداخلاق؟! »
دیگر منتظر جواب نماند . تا آمد چیزی بگوید , دور شده بود . با چه سرعتی می دوید!
پاکتی را که در دستش بود گشود .
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
دستش را سایه بان صورتش قرار داد . سر ش را پایین گرفته بود و سریع می رفت .
هر چه به چهار راه نزدیکتر می شد , سر عتش را بیشتر می کرد . جمعیت زیاد بود .سعی کرد راهی پیدا کند . سرش را بالا نیاورد. کیفش به شاخه ی درختی گیر کرد . به جلو پرتاب شد . خم شد کیفش را بردارد . نگاهش به یک قفس پرنده افتاد . درش باز بود و خالی. کمی جلوتر , یک دمپایی خاکستری , وارونه , کف خیابان بود . نگاهش جمعیت را تعقیب کرد.
پسرک چشمان درشتش را خیره به آسمان دوخته بود . شاید پرنده را رها کرده . حتما پرنده را رها کرده تا فالی از آسمان برایش بیاورد.
باریکه ای خون روی سنگفرش خیابان جریان داشت . داشت خیابان را نقاشی می کرد . از زیر پاکت های فال گذشته بود .
نگاهش باریکه را دنبال کرد. به کنار قفس رسید و آن وقت جلوی پایش.
- « کسی به آمبولانس زنگ زده ؟»
- « نیازی به آمبولانس نیست . تموم کرده .»
- «این پسره وسط خیابون چی کار می کرد؟»
- « نمی دونم .داشت می دوید و داد می زد: خانم بداخلاق . خانم بداخلاق.»
صدایی که انگار مال خودش نبود گفت:« دیدی پسر جون . این بار هم فالت درست نبود . من؟ سنگ خاره؟ نه درست نیست!»
- « خانم شما حالتون خوبه ؟ دارید می لرزید ! چرا اینجا ایستادید . بیاید عقب تر »
- « اصل همه چیز آزادی است و آزادی از نان هم مهم تر است .»
- « نه اصل تمام جنگ ها برای نان است .»
- « در طول تاریخ کسی برای نان نجنگیده . عمده ی جنگ ها بر سر آزادی است . مثل انقلاب کبیر فرانسه.»
- « نه این طور نیست . اگر دقیق تر شویم می بینیم زیربنای جنگ های استقلال هم مادی بوده . محرک هندی ها گرسنگی بوده نه آزادی خواهی .»
نگاهم را چرخاندم و گفتم :« نمی شود هم به خاطر نان جنگید هم به خاطر آزادی ؟»
- « نه نمی شود. هر کسی برای جنگیدن باید یک دلیل داشته باشد . باید خودش را قانع کند که برای چه می جنگد . بدون شناخت هدف ، جنگ حقیقی اتفاق نخواهد افتاد. بعضی ها به خاطر نان می جنگند ،بعضی ها هم به خاطر آزادی . بعضی ها هم به خاطر هر دو . بعضی ها هم هستند که می جنگند اما خودشان نمی دانند چرا ! شاید با خودشان می جنگند یا با زندگی ! »
- « بالاخره باید بدانم که به خاطر نان یا آزادی یا هر دو ؟ این طور که نمی شود . کسی باید به من توضیح بدهد .»
- « ببین اگر کسی به تو بگوید تمام نیازهای مادی ات را برطرف می کنم اما تو مطیع من باش قبول می کنی؟»
- « خب آره . »
- « اگر تو را علیه عدالت برانگیخت؟ »
- « نه قبول نمی کنم. »
- «خب پس میان نان خواستن و آزادی خواهی تضادی بوجود می آید. »
- « اما اگر تو از حداقل وسایل زندگی محروم باشی ، می توانی درست فکر کنی یا تصمیم بگیری ؟ اگر گرسنگی بیخ گلویت چسبیده باشد ، می توانی فرهنگت را پیش برانی ؟ »
- « ولی ما می توانیم به خاطر هر دو بجنگیم .»
- « اما نان و آزادی دو هدف متقارن اند . »
- « خیلی سخت است که درک کنی ما برای چه می جنگیم ؟ نان یا آزادی ؟ یا هردو ؟ یا این که بی هدف؟ »
باز گفتم :« اصلا چرا بجنگیم ؟ ما می توانیم بدون جنگ به هر دو برسیم . فکر نمی کنم نان و آزادی دو هدف متقارن باشند . بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی ! مهم نیست برای آزادی بجنگی یا برای نان . هیچ تفاوتی در اصل ماجرا نمی کند ! »
- « اصل ماجرا ؟ کدام اصل ماجرا؟ »
کمی فکر کردم و گفتم : « چه برای آزادی ، چه برای نان ، آخرش جنگی در پیش است . جنگی که جز خون و مرگ پایانی ندارد ! نان و آزادی را تنها داشتن چه فایده ای دارد؟! بهشت را تنها داشتن ، جهنم است. مسئله این است که چرا بدون جنگ و خونریزی نمی توان به این دو رسید؟ »
- « نمی دانم . هیچ ملتی بدون جنگ نتوانسته به هر یک از این دو برسد. نان یا آزادی را داستن در بهترین حالت به طور نسبی است. هیچ گاه نمی توان پایداری شان را تضمین کرد . پس جز جنگ چاره ای نیست .»
- « چه راه طولانی بی پایانی . خسته ام. دنیا را نگه دارید . می خواهم پیاده شوم.»
- « آخرش نگفتی ! تو کدام را انتخاب می کنی ؟ نان یا آزادی؟»
- « نمی دانم . چه اهمیت دارد . نان یا آزادی همراه جنگ را نمی خواهم . همان بهتر که نباشند. خسته ام . شاید با یک لالایی ساده به خواب روم . خوابی شیرین. رهایم کنید . به قول شاعر:
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
... و آن وقت حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد
... حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد ...
- « اما این کار تو فرار از واقعیت است! همیشه در یک خواب تو خالی و پوچ هستی!»
- « چه بهتر ! بگذارید در خواب هر دو را داشته باشد ! بدون جنگ ! »
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توضیحات: نادر ابراهیمی در داستان «باد ، باد مهرگان» نیز مسئله ی نان یا آزادی را بررسی کرده. من در جدال بی پایانی که با خود داشتم ، به نتیجه ای نرسیدم! شما چه طور؟!
دیروز نوشته هام را مرور می کردم. خاطرات برایم زنده شد. بیشتر از همه ، حال و هوایی که قبل از کنکور داشتم برایم جالب بود .گزیده ای از دست نوشته هام را اینجا گذاشتم.
12/8/87
امسال به من می گند کنکوری . ولی انگار من هنوز چنین حسی رو ندارم . انگار دلم نمی خواد این طور باشم.
25/11/87
من موندم چه طور می خوام کنکور بدم . یعنی اصلا قبول می شم؟ اصلا حوصله ی درس خوندن رو ندارم . دلم می خواد فقط بخوابم. خواب ... خواب... و عجیب چشمام سنگین می شه!
نمی دونم می خوام چی کار کنم . واقعا نمی دونم . نمی دونم چه رشته ای دوست دارم ؟ در آینده می خوام چی کار کنم ؟ کاش یکی پیدا می شد منو از سردرگمی نجات می داد !
2/1/88
چه زود دیر می شود. انگار همین دیروز بود که سال تحصیلی شروع شد . تا چشمام رو روی هم گذاشتم شد سال 88 . موقع سال تحویل زیاد خوشحال نبودم. این که 3 ماه دیگه کنکور دارم اصلا آزارم نمی ده .انگار برام مهم نیست. هر چی تقلا می کنم تا از خواب بیدار بشم فایده ای نداره. عجیب دلم گرفته . یک هفته قبل از سال نو تصمیم داشتم سخت بخونم ! اما حالا ... !
14/1/88
تموم شد. بالاخره تموم شد. این تعطیلات رنج آور تموم شد . فقط هفته ی اول دست و پا شکسته خوندم . اما نمی دونم چرا اصلا احساس پشیمونی نمی کنم !
7/2/88
از دست خودم عصبانی هستم. مثل آدمی هستم که راهش رو گم کرده . کسی که بدون هدف فقط پیش می ره ، اما نمی دونه کجا . بعد از لحظه ها می ایسته . پشت سرش رو نگاه می کنه و دلیل راهی رو که اومده نمی تونه درک کنه . مدت ها می ایسته و دیگه قدرت تصمیم گیری نداره . نمی تونه برگرده . قدرت برگشتن به عقب رو هم نداره . کاش کسی پیدا می شد این گم شده رو راهنمایی می کرد!
11/2/88
چه زود دیر می شود . چند روز است که دارم فکر می کنم . به همه چیز . 12 سال درس خواندن ! آخرش چه شد ؟ به کجا رسیدم؟ در تمام این سال ها می خواستم که تمام شود . و الآن که به آخر راه رسیده ام ، مبهوتم. انگار میان هوا و زمین گیر کرده ام .
فردا آخرین روز مدرسه است. آخرین روز دانش آموز بودن! سردم است . از درون یخ زده ام . چه طور می توانم از دوستانم جدا شوم؟
3/3/88
امتحانات تموم شد . دیروز جشن فارغ التحصیلی بود. دیروز به یاد ماندنی. تمام چهره ها ، صداها و ... در خاطرم خواهد ماند .اصلا نمی توانم دیروز را توصیف کنم . نگاه های معلم ها ... خنده های بچه ها ....
11/3/88
شدم مثل یک روح سرگردان . فقط دور خودم می چرخم. نه درس می خونم نه کاری می کنم . فقط 24 روز دیگه تا کنکور مونده و من کلی درس نخونده دارم و نمی دونم چرا اصلا عین خیالم نیست!
14/3/88
اه این سیاست لعنتی! دیگه روی هیچ چیز نمی تونم تمرکز کنم!
10/4/88
بالاخره تموم شد. راحت شدم. خیلی راحت . با این که کنکورم رو جالب ندادم ، اما از این که دیگه تموم شد خیلی خوشحالم! فردا عصر کنکور آزاد دارم اما من بعد از کنکور سراسری تمام کتابها رو بسته بندی کردم!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
الآن دیگر همه چیز تمام شده . اصلا نمی توانم به آن روزها فکر کنم ! ولی باید انتظار چه آینده ای را داشته باشم؟ بسیاری از کسانی که این مرحله از زندگی را پشت سر گذاشته اند ، می توانند روز شمارهایی که در بالا نوشته ام را درک کنند . این طور نیست؟
در آن یک دقیقه و سی ثانیه چه احساسی داشته اند ؟ وحشت ؟ شوک ؟ هیجان ؟ نه فکر نکنم . مگر در آن یک دقیقه و سی ثانیه هم می توان به چیزی فکر کرد؟
دختر کوتاه بود و خوش فرم . لبخند کجی که هیچ گاه از صورتش محو نمی شد. هر روز می دیدش . در مدرسه . آن روز در راه با هم بودند . دختر حرف می زد . از همه چیز . اولین بار بود که ساکت بود . جز لبخند و تایید نمی توانست چیزی تحویلش دهد .
– دختر در آن یک دقیقه و سی ثانیه چه احساسی داشته است؟
- مگر دکتر قحط است؟
- حالا این بار را بیا.
چقدر آن لبخند کج برایش آشنا بود . درست است . پدر دختر بود .از آن دکتر پرحرف خوشش آمد با آن لبخند کجش.
- یعنی در آن یک دقیقه و سی ثانیه چه احساسی داشته است؟
چقدر دختر با آن چشم هایش شبیه مادرش بود . آن روز دختر در راه از مادرش گفته بود . اصلا از قبل آن ها را می شناخت . صبح زود از خانه بیرون زد. مادر دختر را کنار خانه شان دید. سریع از کنارش رد شد. حوصله ی هیچ کس را نداشت .
- در آن یک دقیقه و سی ثانیه به چه فکر می کرده ؟ به دخترش یا ... ؟
داشت لباس هایش را می پوشید . گوش هایش را تیز کرد . صدا نامفهوم بود . " هواپیمایی ... 168 سر نشین ... سقوط ..." آهی کشید . حتی نمی توانست تصورش را کند .
میهمان ها از چه حرف می زدند ؟ نه ... امکان نداشت. صورت دختر با آن لبخند کجش ...
انسان در آن یک دقیقه و سی ثانیه چه احساسی می تواند داشته باشد وقتی درمی یابد قرار است تمام ذرات وجودش در آسمان جا بماند؟
مدت هاست که به این موضوع می اندیشد . وقتی از جلوی خانه شان رد می شود ، ناخودآگاه بر می گردد. شاید دختر آن جا باشد.شاید هم مادرش شاید هم ... باید بداند . باید از کسی پرسید.
- در آن یک دقیقه و سی ثانیه چه احساسی داشته اند ؟!
ورونيكا از همه متنفر بود. از كتابخانه با توده هاي كتاب هايش، سرشار از توضيحات درباره ي زندگي ، از مدرسه اي كه او را ناچار كرده بود سراسر بعدازظهرهايش را صرف آموختن جبر كند.
بيشتر از شيوه اي كه زندگي كرده بود نفرت داشت: از اين كه هرگز زحمت كشف هزاران ورونيكاي ديگر را نداده بود كه در درونش زندگي مي كردند. ورونيكاهايي كه جالب ، ديوانه ، كنجكاو، شجاع و گستاخ بودند .
ورونيكا در سالن استراحت را باز كرد، به طرف پيانو رفت ، درپوش آن را برداشت ، تمام نيرويش را جمع كرد و روي كليدها كوبيد. نوايي مجنون، ناهنجار و پرجنجال در فضاي خالي اتاق طنين انداخت . به ديوارها خورد و به شكل صداهاي زيري به سويش بازگشت كه گويي روحش را از هم دريد. اما تصويري دقيق از روحش در آن لحظه نبود .
دوباره روي كليدها كوبيد و بار ديگر نواهاي بدآهنگ در پيرامونش طنين انداختند.
-((من ديوانه ام . اجازه دارم اين كار را بكنم . مي توانم متنفر باشم . مي توانم بر كليدهاي پيانو بكوبم .از كي تا حالا بيمارهاي رواني مي دانند چه طور بايد نت ها را درست بنوازند؟))
باز بر كليدها كوبيد ، يك بار، دوبار ، ده بار ، بيست بار، و هر بار اين كار را مي كرد انگار نفرتش كاهش مي يافت، تا اين كه كاملا برطرف شد.
سپس بار ديگر آرامش ژرفي درونش جريان يافت و باز به آسمان پرستاره و ماه نوي محبوبش نظر انداخت كه اتاق را در نوري ملايم غرق كرده بود . تصور بي نهايت و ابديت كه دست در دست هم قدم مي زدند ، بار ديگر به نزدش برگشت. كافي بود آدم يكي را بجويد ، كيهان لايتناهي را جست و جو كند تا ديگري را هم احساس كند : زماني را كه هرگز پايان نمي پذيرد ، هرگز سپري نمي شود زماني را كه در اكنون باقي مي ماند. در جايي كه تمام اسرار زندگي نهفته است . هنگامي كه از بخشي به آن اتاق مي آمد ، چنان نفرت نابي را احساس كرده بود و اينك ديگر هيچ كينه اي در قلبش نمانده بود . سرانجام به احساسات منفي اش اجازه ي بروز داده بود . احساساتي كه سال هاي سال در اعماق روحش سركوب شده بودند . در واقعيت آن ها را حس كرد و وجودشان ديگر ضرورتي نداشت. مي توانستند بروند .
همچنان در سكوت نشست، از لحظه ي اكنون لذت مي برد. گذاشت عشق جاي خالي نفرت را پر كند . وقتي احساس كرد لحظه ي موعود فرا رسيده ، به طرف ماه برگشت و در هم پيماني با آن سوناتي را نواخت . مي دانست ماه گوش مي دهد و احساس غرور مي كند و اين حسادت ستارگان را برخواهد انگيخت . سپس براي ستارگان موسيقي نواخت ، براي باغ، براي كوه هايي كه نمي توانست در تاريكي ببيندشان اما مي دانست وجود دارد.
برگرفته از کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلیو
به دیوار زل می زنی . نه... به آسمان . تمام حواست را به کار می گیری . آهسته زیر لب تکرار می کنی : « سفید ، یکدست ، سنگین ، بی فروغ ، ... »
نه نه ، نمی توانی . حتی آسمان هم روی سرت سنگینی می کند . دیوارها به هم نزدیک می شوند . دیوارهای سفید ، مات ، یکدست . انگار مغزت خالی شده است . ثانیه ها زجرت می دهند . حتی یک کلمه .، یک کلمه در ذهنت جا ندارد . می خواهی تمام ذهنت را ،افکارت را ،وجودت را روی کاغذ جا بگذاری . اما این ... این خالی شدن زجرت می دهد .
باید هر چیز سر جای خودش برود .
نمی توانی . پر از خالی هستی . چشمانت تحمل پیچیدگی کلاف ذهنت را ندارد . ناخودآگاه بسته می شوند . کلمات رژه می روند . کلماتی ناقص ، بی ربط ... احساس لبریز شدن. کلمات هجوم می آورند . تحملش را نداری .سرت را می گیری . دردی عجیب . دردی شیرین در تمام سرت می پیچد .
طاقتت را از دست می دهی . کلمات را می گیری. اما ... اما چطور شروع کنی ؟!
اختیارت را از دست می دهی . کلمات را به پستوی ذهنت می رانی . قایمشان می کنی ! نمی توانی ! دفترت را پرت می کنی ! شاید روزی دیگر ... اما با این کلمات چه کنی؟
باز سرت را می گیری. باید هر چیز سرجای خودش برود . شاید روزی دیگر ... اما تا آن روز ...
به کاغذ نگاه می کنی . به کاغذ سفید . به یاد آرزوهایت می افتی .آرزوهایی دور ، دست نیافتنی ، درست مثل ماه ...
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است .تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده شان یکی است .
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند.
شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم و آهسته آهسته درک می کنیم . باز می شناسیم.
و امّا ما از کدام دسته آدمها هستیم ؟!
